|
|
|
|
|
شعر بلندیه. حوصله کنید!
گشت غمناک دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ايام شباب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:36 توسط میترا
|
|
||
|
|
|
|
|
آنی بود، درها وا شده بود. برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود. مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی گویا شده بود. آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی همپا شده بود. نقش صدا کمرنگ، نقش ندا کمرنگ. پرده مگر تا شده بود؟ من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود. زیبایی تنها شده بود. هر رودی، دریا، هر بودی، بودا شده بود.
پ.ن.: از سهراب بود. یهو پیدا شد. کمی تا قسمتی شاید فقط تنها در یک خط، گویای احوال ما بود! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:19 توسط میترا
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقتا جایی برای امید نیست. و امید داشتن هم مسخره ترین اتفاقه! دیروز در اختتامیه ی مرورهام، رسیدم به اینکه من، کسی که الان داره می نویسه، آدمی بودم که همیشه امید داشتم! با وجود همه ی نشدن ها، و همه ی بن بست ها، باز سرم رو کردم تو برف رویاهای دور، و در کنار پذیرفتن حقایق، جایی برای امید گذاشتم که اتفاقا خیلی بزرگ شده! آدمی که حقیقت رو می پذیره، ولی گاهی رویاهاش از راه راست منحرف می شه و به ناکجا آباد غیر واقعیات می ره. همیشه تقدیر رو پذیرفتم، اما شاید امید داشتم به اینکه سرنوشت بهتر خواهد شد. اما بعد از یه مرور کلی می تونی با یه سردرد خیلی سخت، بنشینی و با خودت فکر کنی: چیزی که مقدر بشه، به هر ترتیب اتفاق می افته. حالا تو صد جور نذر و نیاز کن و همه ی امام ها و پیغمبرها رو واسطه کن... وقتی خدا این تقدیر رو خیلی درشت تو دفتر زندگی تو نوشته، هیچ کدوم از این ها هیچ فایده ای نداره. اینو تو سفرم هم فهمیده بودم. البته هنوز قبول دارم که دعا و مناجات و این حرفا، می تونه تقدیر رو تغییر بده. اما در مورد من اینطور نبوده. خیلی شده که اتفاق ها یهو وارونه بشن، اما جایی که من دعایی نکردم. این مدت خیلی اذیت شدم. شاید یه سال. یا اگه دقیق تر بگم، حدود چهار سال. نه... دقیق ترش می شه همه ی زندگی. پس به همون تقریب بی دقت قناعت کنیم و بگیم یک سال. دیروز بعد از مرور سختی که داشتم، احساس هام تغییر کرد. فال حافظ به نظرم مسخره ترین چیز اومد! وقتی هیچ وقت نمی تونه راست بگه! و خدا... که می ترسم بگم، و بگید که کافر شدم! زندگی به نظرم خیلی بیهوده اومد، هم کوتاهه، هم نمی تونم کارهایی که می خوام رو در سطح حتی کمش انجام بدم. یه لحظه آرزوی مرگ کردم، اما بعدش فکر کردم که مرگ هم سخته. وقتی قراره برای هر قطره آبی که بیخودی هدر دادم، برای هر حرفی که بیجا زدم، برای هر نگاهی، هر لبخندی، و هر محبتی مواخده بشم... و یا اینکه فیلم زندگی مو همه بشینن تماشا کنن... آرزو کردم کاش می شد از مردن فرار کرد! البته به خاطر بعدش. بعدش هم حس پوچی بهم دست داد. همه ی برنامه هامو خط زدم و غصه خوردم. شب که شد، فکر کردم که باید یه جور دیگه زندگی کنم. تا به سر برسه. کاش می شد بدون اونکه رویایی تو ذهنت بسازی، به استقبال فردا بری. فقط هدف داشته باش. و از اتفاقات خوب و بد بگذر. از آدم ها هم. شاید این جوری بشه با سردردهای کمتری زندگی کرد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:50 توسط میترا
|
||
|
|
|
|
|
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه؛ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت. یه دوست خیلی خوب پیدا کردم. چیزهای خیلی عجیب و باورنکردنی دیدم. وقتی باهاش حرف می زدم نمی تونستم نگاش کنم. قسمت!... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:10 توسط میترا
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزوهای آدمی را باد، ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند ... –مارگوت بیکل- بعضی از آرزوها خیلی قشنگن. ولی بعضی از این آرزوهای فوق العاده زیبا یه طوری اند که نمی شه بهشون رسید. نه اینکه غیر معقول باشن. یا فرا طبیعی! فقط برای برآورده شدنشون دیره. حتی در مورد بعضی شون، قلم تقدیر به برآورده شدنشون، می بایست دقیقا از لحظه ی تولد و در مورد بعضی دیگه، صدها سال قبل از تولد(!) به منوال آرزو می بود. که نبود و نشد و نیست. بعضی هم از قدرت دستای آدمی خارجه. و گاهی از قدرت احساس اش هم فراتر. دنیا خیلی سریع تغییر می کنه. قشنگی ها و پاکی ها جای خودشونو به زشتی ها و آلودگی ها می دن. و در طول این تغییر، رویای سالم زیستن، و در جای سالم زیستن، و با افراد سالم زیستن، از رویاهایی می شه که نمی شه بهش دست یافت. اغلب ما دوست داریم دنیا رو جای قشنگی برای زندگی کنیم. دوست داریم به مردم اطرافمون کمک کنیم، خوشی هاشون رو بسازیم؛ و تو سختی ها با هم باشیم. این هم از آرزوهاییه که نمیشه بهش رسید. نسل های قبل از ما، چیزهایی رو فراموش کردند، و نسل های بعدی نتونستند اون ها رو یاد بگیرند. و ما آدم های مظلومی هستیم که معصومیتمون رو به حراج گذاشتیم و غارت شدیم. ترس جزئی از وجود ما شده، و ما با هر سلام و لبخند و محبتی، از ترس تاریکی، و از بیگانگی زیبایی، به خداحافظی رهسپار می شیم. حالا، گاهی می شه خندید. می شه دلتنگ شد. می شه دوست داشت. و حتی عاشق شد. و دنیا (با همه ی چیزهایی که توش هستند) همچنان داره به تاریکی تاسف بارش ادامه می ده تا روز (یا شب؟)ی که به آخر برسه. پانوشت 1: آدم وقتی زیبایی می بینه، دلش زیبایی می خواد. و اگه نتونه به اون زیبایی برسه (از همون آرزوهای نرسیدنی)، شاید فکر کنه که زندگی چقدر بیهوده ست! پانوشت 2: می ترسم از اینکه جایی بمیرم که کسی نباشه گاه بگاه سرخاکم بیاد و گلی رو روی سنگ قبرم پرپر کنه. یا دسته گلی رو بذاره روش، و باهام حرف بزنه، کمی بغض کنه، و با لبخند از پیشم بره. حتی اگه اونجا، قشنگترین و بکرترین نقطه ی دنیا باشه. اگر از اینجور مردن نمی ترسیدم، حتما می رفتم... عجیبه! من همیشه معتقد بودم، بعد از مردن، جسم دیگه مهم نیست. هرجا می خواد باشه! (اینه اگه کسی تو مکه بمیره باید خانواده اش سه میلیون بدن جسدش رو بیارن ایران) و هر جور که می خواد! (اینکه بعضی ها با اهداء اعضا مخالفند چون نمی خوان جسم عزیزشون تیکه پاره بشه!). اما هر چی فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که دوست دارم در جای آشنا بمیرم. فکر می کنم به این خاطر که آدم وقتی می میره خیلی زود دلتنگ می شه! و از تنهایی اش غصه می خوره. مثل جای خالی شده ی توی خونه. که دوست داری کسی باشه که این جای خالی رو حس کنه... توضیحش سخته! بگذریم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:19 توسط میترا
|
||
|
|
|
|
|
- [حذف شد!] - دیگه حتی تصور چند روز دیگه هم باورنکردنی شده برام! امروز با هرکی صحبت می کردم، می گفت چرا اینجوری حرف می زنی؟ قراره بمیری؟!!! - وقتی از دانشگاه برمی گشتم، تو راه نیم ساعتی که سوار سرویس بودم، از پنچره، آسمون رو نگاه می کردم. (آبی بود. و چند تکه ی ابر. و اگر می شد توی آسمون راه رفت، حتما این کار رو میکردم!) گوشی هم تو گوشم بود و لورنا مک کنیت گوش می دادم. یه جوری بود. فکر می کنم شاید دلم می خواست این سال ها زود بگذرن! نمی دونم... - اگه نیومدم (نتونستم بیام) سال نو پیشاپیش مبارک. برای هم دعا کنیم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:49 توسط میترا
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر می کنم مرور روزهای پوج و پر از خاطره هایی که توشون بچگی کردی، جزو سخت ترین کارهایی باشه که هرکسی تو زندگی اش، باید حداقل یکبار انجام بده. رفتم و چیزهایی رو که حدود سه سال پیش محکم بسته بندی کردم و فرستادمشون زیرزمین، آوردم. برای همین مرور.که خیلی وقت بود می خواستم انجام بدم. همه ی دفتر خاطره هامو از سال 76 گذاشتم جلوم و دارم یکی یکی ورقشون می زنم. دوست ندارم همه شونو بخونم. چند تا نامه هم توشون هست. می خوام همه رو بسوزونم. بعد از مرگم به درد کسی نمی خوره و اصلا بهتره که کسی نخونه. ولی سوزوندن همین تلخی ها هم سخته. بیرحم شدم! آدم مگه دفتر خاطراتشو می سوزونه؟! خب، ولی من تصمیمو گرفتم. اعتراف می کنم همه ی نوجوانی ام، یه آدم افسرده بودم. یه زندگی تاریک و بی هیچ امیدی. طول کشید تا از اون افسردگی مفرط بیرون بیام... یه جایی تو یکی از دفتر خاطره هام، مربوط به سال 78، نوشته بودم: «پائیز مهربان نیست...» و الآن دقیقا برعکس فکر می کنم! پائیز به نظر من قشنگ ترین فصله و حقیقتاً دوستش دارم. سال 85، از قول کسی که نمی شناختمش (به احتمال زیاد تو یه سایتی که ماه هاست حذف شده و نویسنده اش یه دختر کارمند اداره ی نفت تهران بود خوندم) نوشتم: «اصلاً قرار نبود هیچ چیز اینطور بشه، من اینقدر تلخ بنویسم... اینقدر گنگ حرف بزنم...، هیچ چیز قرار نبود اینطور بشه، مثل زندگی ام، قرار نبود عشق ازش حذف بشه...». یه جای دیگه هم نوشتم: «شب های سرد را دوست دارم، مرا یاد خاطره ای می اندازند که هرگز وجود نداشته است...». یادمه تو خریدن دفتر خاطرات، همیشه وسواس داشتم. از یه مدتی به بعد هم که یه دفتر معمولی برمیداشتم و جلد می کردم و می شد دفترخاطرات واسم. راستی، همه ی داستان اصحاب کهف رو که اون موقع از تلویزیون پخش می شد تو یه دفتر نوشتم! چه حوصله ای داشتم! حیف که اون هم جزو سوزوندنی هاست. همینطور یه دفتر که توش برگ های خشک و قشنگی نگه داشتم (برای روزهای رویا...). تنها چیزهایی که قصد ندارم بسوزونمشون، دفتر شعر ها و یه عالمه کارت پستاله. تو مدرسه که بودیم همه اش به هم کارت پستال می دادیم. تو دانشگاه اما، عروسک زیاد کادو گرفتم! آدم ها هرچی بزرگتر می شن، به سمت خصوصیات بچگانه می رن! یا شاید تمایلات بچگانه! فکرشو که می کنم، حدود یازده سال از اولین خاطره ای که نوشتمش، و باقی مونده (چون قبلا هم می نوشتم اما یه جا جمع نمی کردم، معمولاً پاره شون می کردم!) می گذره. زمان خیلی زیادی به نظر می یاد... یازده سال... اگه بتونم از امروز تا یازده سال دیگه زندگی کنم، واقعاً باید خوشحال باشم! نمی دونم چرا این روزها زندگی یه رنگ دیگه داره. انگار یه موسیقی بی نهایت زیبا رو در درونم گوش می دم و از حزنش، به اندازه ی همه ی زندگی ای که کوتاه به نظر می یاد، چشمام رو به رطوبت نمی کشونم، ولی لبخندی به شادی همه ی لحظه هایی که توشون غمگین بودم می زنم. و احساس می کنم زندگی تو این لحظه، فوق العاده قشنگ و بیاد موندنیه... پانوشت: فعلاً تعطیل. از این کارهای سخت زیاد هست. این هفته باید آدم های زیادی رو ببینم. خداحافظی ها رو باید شیرین کرد... کسی چه می دونه؟ شاید من هم یه روز یه قصه شدم واسه اینکه دوستی برای دوستش تعریف کنه... توی غروب های سرد پاییز... یا شب های آروم و بی سر و صدای زمستون. یا هر موقعی که دست گرمی توی دست گرم دیگری بود... حرف که زیاده... بگذریم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:28 توسط میترا
|
||
|
|
|
|
|
به نظرم زمان زیادی گذشته باشد... از همه ی اولین ها... اولین نفس، اولین گریه، اولین راه رفتن، اولین حرف، اولین دندان، اولین دوست، اولین درس، اولین معلم، اولین نمره، اولین سلام، اولین لبخند، خنده های باهم، اولین نگاه دزدانه، اولین احساس، اولین صمیمیت، اولین غروب خاطره، اولین باران دلتنگی، اولین راه تنهایی که مرا شیفته ی رفتن کرد، اولین موسیقی، اولین گل سرخی که دیدم... اولین شبی که تا صبح، هزار سال نوری فاصله داشت و وقتی به صبح رسید، خیلی پیر شده بودم! و دیوانه! اولین ماه قرصی که توی جاده محوم کرد. اولین ناامیدی محض، اولین شرم، اولین دعوا، اولین قهر، اولین لجبازی، اولین کتاب، اولین شعر، اولین خاطره... اولین تصمیم، اولین گذشتن، اولین دروغ، اولین نوشتن، اولین آهنگی که فقط برای زیبایی اش گریه کردم. اولین جای خالی... و احتمالا اولین وبلاگ! خیلی از این اولین ها را ممکن است به یاد نداشته باشم. اما وقتی به آخرین ها فکر می کنم... می ترسم به تعداد انگشت های دستم هم نشوند! چون هیچ محکی برای آخرین بودنشان ندارم... آدم چه می داند کی می میرد. فکر می کنم طول زندگی، زیاد شده، و اندیشه اش هم که حوصله از سرم می برد! شاید برای همین است که همیشه چیزی در ذهنم هست که می گوید در دهه ی سوم زندگی ام می میرم! بیشترش در توانم نیست! ولی به هر حال ممکن است ذهن من چون همیشه اشتباه کند و بیشتر عمر کردم -چه سخت!...- بر سر دو سه راهی ام. میان درست ها و غلط ها مانده ام. دنبال یک آدم مطمئن و با جنبه و فقیه می گردم که به بعضی سوال های دینی ام جواب بدهد. سراغ ندارید؟... بگذریم... می خواستم یک چیز دیگر بگویم و به اولین و آخرین عشق برسم، اما از آنجا که مدت هاست حرف نزده ام، حرف هام همین جور آمد و آمد و از آنچه که باید، دور شدم! خب... اعتراف می کنم انگیزه ی اصلی من از ایجاد این وبلاگ با سر و بی ته، یک تبریک رسمی برای دو دوست نه چندان دور بوده و است و می باشد. برای همین دوست دارم اولین پستم برای آن ها باشد. هرچند بر ارابه ی گزافه گویی، زیاده راندیم. اما حرف مان را می گوییم که غرض، حاصل شده باشد و شرمنده ی وجدانمان نشویم! با تقدیم صمیمی ترین تبریک ها و درودها و خوشی ها، «مثنوی سکوت» محمدعلی بهمنی عزیز را تقدیم «فائزه و وحید»عزیزم می کنم و امیدوارم به اندازه ی من و حتی بیشتر، از خواندن آن برای همدیگر لذت ببرند. هنوز از عمر باقی مانده دارم نم دُردی ز ساقی مانده دارم بیا تا با هم از این کم بنوشیم بیاد هم چرا؟- بیا با هم بنوشیم بیا دیگر مجالم نیست زین بیش قناعت کن به برگ سبز درویش بیا یک قطره هم جزیی ز دریاست درین یک قطره اقیانوس پیداست بخود گاهی نظر کردن حلال است نترس آیینه من بی سئوال است بیا در من تماشا کن خودت را پسندیت نیست- حاشا کن خودت را چه می گویم؟ بمانم لال خوشتر تو باشی همچنان خوشحال خوشتر مبادا خوب من! بر دل بگیری دوباره روزنم را گِل بگیری بیا آیینه یادش نیست چیزی چرا از نیمه ی خود می گریزی تو می دانی توان از تو گفتن نمانده با زبان الکن من سکوتم را تو خود معنا کن- ای دوست! برایش پاسخی پیدا کن - ای دوست! امیدوارم تو راهی که در پیش گرفتند، با هم، خوشحال و خوشبخت پیش برن. تا آخر. و البته در کنار دیگر دوستان. پی نوشت: وبلاگ نصفه نیمه است! قالب و لینک هاش و استخوان بندیش بعدا درست می شود! هروقت حوصله کنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:3 توسط میترا
|
|
||