|
|
|
|
|
به نظرم زمان زیادی گذشته باشد... از همه ی اولین ها... اولین نفس، اولین گریه، اولین راه رفتن، اولین حرف، اولین دندان، اولین دوست، اولین درس، اولین معلم، اولین نمره، اولین سلام، اولین لبخند، خنده های باهم، اولین نگاه دزدانه، اولین احساس، اولین صمیمیت، اولین غروب خاطره، اولین باران دلتنگی، اولین راه تنهایی که مرا شیفته ی رفتن کرد، اولین موسیقی، اولین گل سرخی که دیدم... اولین شبی که تا صبح، هزار سال نوری فاصله داشت و وقتی به صبح رسید، خیلی پیر شده بودم! و دیوانه! اولین ماه قرصی که توی جاده محوم کرد. اولین ناامیدی محض، اولین شرم، اولین دعوا، اولین قهر، اولین لجبازی، اولین کتاب، اولین شعر، اولین خاطره... اولین تصمیم، اولین گذشتن، اولین دروغ، اولین نوشتن، اولین آهنگی که فقط برای زیبایی اش گریه کردم. اولین جای خالی... و احتمالا اولین وبلاگ! خیلی از این اولین ها را ممکن است به یاد نداشته باشم. اما وقتی به آخرین ها فکر می کنم... می ترسم به تعداد انگشت های دستم هم نشوند! چون هیچ محکی برای آخرین بودنشان ندارم... آدم چه می داند کی می میرد. فکر می کنم طول زندگی، زیاد شده، و اندیشه اش هم که حوصله از سرم می برد! شاید برای همین است که همیشه چیزی در ذهنم هست که می گوید در دهه ی سوم زندگی ام می میرم! بیشترش در توانم نیست! ولی به هر حال ممکن است ذهن من چون همیشه اشتباه کند و بیشتر عمر کردم -چه سخت!...- بر سر دو سه راهی ام. میان درست ها و غلط ها مانده ام. دنبال یک آدم مطمئن و با جنبه و فقیه می گردم که به بعضی سوال های دینی ام جواب بدهد. سراغ ندارید؟... بگذریم... می خواستم یک چیز دیگر بگویم و به اولین و آخرین عشق برسم، اما از آنجا که مدت هاست حرف نزده ام، حرف هام همین جور آمد و آمد و از آنچه که باید، دور شدم! خب... اعتراف می کنم انگیزه ی اصلی من از ایجاد این وبلاگ با سر و بی ته، یک تبریک رسمی برای دو دوست نه چندان دور بوده و است و می باشد. برای همین دوست دارم اولین پستم برای آن ها باشد. هرچند بر ارابه ی گزافه گویی، زیاده راندیم. اما حرف مان را می گوییم که غرض، حاصل شده باشد و شرمنده ی وجدانمان نشویم! با تقدیم صمیمی ترین تبریک ها و درودها و خوشی ها، «مثنوی سکوت» محمدعلی بهمنی عزیز را تقدیم «فائزه و وحید»عزیزم می کنم و امیدوارم به اندازه ی من و حتی بیشتر، از خواندن آن برای همدیگر لذت ببرند. هنوز از عمر باقی مانده دارم نم دُردی ز ساقی مانده دارم بیا تا با هم از این کم بنوشیم بیاد هم چرا؟- بیا با هم بنوشیم بیا دیگر مجالم نیست زین بیش قناعت کن به برگ سبز درویش بیا یک قطره هم جزیی ز دریاست درین یک قطره اقیانوس پیداست بخود گاهی نظر کردن حلال است نترس آیینه من بی سئوال است بیا در من تماشا کن خودت را پسندیت نیست- حاشا کن خودت را چه می گویم؟ بمانم لال خوشتر تو باشی همچنان خوشحال خوشتر مبادا خوب من! بر دل بگیری دوباره روزنم را گِل بگیری بیا آیینه یادش نیست چیزی چرا از نیمه ی خود می گریزی تو می دانی توان از تو گفتن نمانده با زبان الکن من سکوتم را تو خود معنا کن- ای دوست! برایش پاسخی پیدا کن - ای دوست! امیدوارم تو راهی که در پیش گرفتند، با هم، خوشحال و خوشبخت پیش برن. تا آخر. و البته در کنار دیگر دوستان. پی نوشت: وبلاگ نصفه نیمه است! قالب و لینک هاش و استخوان بندیش بعدا درست می شود! هروقت حوصله کنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:3 توسط میترا
|
|
||